يكــــــي بود، يكــــــي نبود
غير از خدا، همه چي بــود !
پدرم در مُرادآباد به دنیا آمد. در مُرادآباد مُرد. اما هرگز نایت کلاب ندید. اِگ برگر و مرغ کنتاکی نخورد. لب به پیتزا نزد. پدرم مُرد اما هرگز مشروب نخورد. مُرد و ندید گارسون ها چطور باقی مانده ی غذاها را در سطل زباله خالی می کنند. پدرم مُرد اما هیچ وقت دِسِرِ غذایش کافه گلاسه و کِرِم کارامل نبود. دو دانه خرما بود. مُرد و ندید که چطور در دانسینگ ها مردان و زنان در هم وول می خورند. پدرم مُرد و چراغ خواب قرمز ندید. شلوارک داغ ندید. تا باران ببارد، پدرم چشم اش به آسمان بود. بعد که می بارید، دائم خیره به زمین بود تا سبزه ها سر برآورند. پدرم از دنیا چیز زیادی نمی دانست. سوار پاجرو نشده بود. نمی دانست کلاردشت کجاست؛ ویلا یعنی چه؟ پدرم نمی دانست رُژِ لب چیست یا چرا به مُژه ها ریمل می کشند. مانیکور و میزانپُلی چیست؟ کورتاژ یعنی چه؟ در مُرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده ام، هیچ نگفت. پدرم هیچ وقت عاشق نشد. روزی به پدرم گفتم انگار دِلبَرَم رو در روی من ایستاده است اما او را نمی بینم. انگار با مُشت بر روحم می کوبد اما وقتی در را باز می کنم کسی نیست. انگار بر عمق جانم چنگ می اندازد اما هر چه منتظر می مانم خودش را نشان نمی دهد. انگار هست؛ انگار نیست. گاهی انگار در کلیات من ریخته شده است اما در جزئیات من نیست. گاهی انگار در جزئیات من جاری است اما در کلیات غائب است. گاهی من از حضور او در خودم گیج می شوم. آخ، گاهی گوئی او من ام، من اویم. پدرم گفت: « دُرُست مثل خداوند.. »
* به قلم توانای مصطفی مستور با اندکی تغییر و تلخیص
و این نیز بگذشت !!!
به قول دوستی :
سالم
آرام
و
در پناه خدا . . .
خــــدای نازنین و مهربونم !
سلام ،
روزی که بعد از ده سال، این بنده ی پر از تقصیر خودت رو از قطره ای از مِهر خودت بی نصیب کردی، تصور اینکه دنیائی از دریای محبت به روم خواهی گشود، برام بسیار سخت بود.. روزی که آغوشی مهربون رو برای همیشه از دست دادم، تصور اینکه روزی دَه ها خونه ی امن خواهم داشت، برام دشوار بود..
ولی..
الان و با تمام وجودم حس می کنم که چه فرشته های نازنینی رو برای مراقبت از روح پریشونم مامور کردی.. در این روزها ی سخت، لذت محبت کردن و نعمت محبت دیدن رو برام ارزونی داشتی..
خــــدای خوبــــم !
در این روزها، معنای فداکاری و از خود گذشتن در راه محبت رو حس می کنم.. در این روزها، معنای زندگی ام رو پیدا می کنم..
خــــدای قشنگم !
این روزها، شکرگزار درگاهت هستم و از اینکه زندگیِ من رو برام متفاوت رقم زدی، هزار بار ازت سپاسگزارم .
خــــدایا !
همه ی ما، به مالکیت بی چون و چرای تو بر دل ها و جسم هامون واقفیم .
چه زیباست، احساس مالکیت بر قلب ها..
عــــزیز ترینم !
التماست می کنم، ارزش های وجودیِ من رو برام حفظ کنی..
و در آخر اینکه :
دوستان من رو در پناه خودت و در آرامش نگه دار و پایان زندگیِ من رو زیبا و با عزت قرار بده..
آمیــــــــن..
بابا نــــان داد !
و من همچنان، ناتوان از درك معناي :
نان پختن
نان قسمت كردن
و
نان بودن
هستم ( نقطه سر خط )