تبليغاتX
لبخنـــــــد ،نيشخنـــد ،زهر خند ،...؟؟؟
( انسان ها،مي آيند و رنج مي كشند و مي روند ... )
 

الهــــــــــی

تو به رحمت خویشی و من بر حاجت خویش

 تو توانگری و من ،درویش

الهــــــــــی

به حرمت آن نام که تو خوانی

و به حرمت آن صفت که تو چنانی

دریــــــــاب

 که

می توانی

 

* گزیده ای از مناجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری با اندکی تغییر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 19  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

همگان مدعی پروازند

لیک پروازی نیست !

همه جا دل ،همه جا صحبت عشق

لیک همرازی نیست !

همه جا صحبت صدق ،همه جا صحبت مهر

لیک ،همراهی نیست !

باید

آغاز نمود

رویش

را

.

.

.

 

* گزیده ای از شعر هوای پرواز سروده ی فرزانه کوثری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 11  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

نخستین جشنـــــــــــواره مجــــــــــــــازی ارتش 

ویژه ی وبلاگ نویسان و با موضوع دفاع مقدس

در قالب های

 « ادبـــــــــــیتحلیلــــــــــیخاطــــــرهفتوبلاگ »

 

این جشنواره در چهار فصل ( یکسال ) طراحی گردیده و علاقمندان به منظور شرکت در فصل اول آن فرصت دارند تا آثار خود را تا آخر تابستان سالجاری به نشانی دبیرخانه ی جشنواره ( اینجا ) ارسال نمایند .

 

مسئــــــــــــــول روابط عمومی جشنواره

آرش بابائی 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 22  توسط آرش بابائی Arash Babaei 

 

مسئاله ساده است !

مردم اسیر سرگذشت شخصی شانند .

همه اعتقاد دارند ،هدف این زندگی ،پیروی از یک برنامه است .

کسی از خودش نمی پرسد که ،

آیا این برنامه ی خود اوست یا شخص دیگری آنرا برایش ریخته ؟

تجربه کسب می کنند ،خاطره می اندوزند ،مال جمع می کنند ،

و نظرات دیگران را بر دوش می کشند ،

 که سنگین تر از حد توان آنهاست .

بنابراین ،رویاهای خودشان را از یاد می برند !

و این ،پاسخ این پرسش است که :

چــــــــــرا مـــــــــردم غمـــــــــــگینند ؟

 

* نقل قول

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت 19  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

نمی دانم چه می خواهم خـــــــــــــــــــدایا !

به دنبال چه می گــــــــــــــردم شب و روز ؟!

 

چه می جوید نگـــــــــــــــــاه خسته ی من ؟

چرا افســــــــــــرده است این قلب پرسوز ؟!

 

* وصف حالی به یاد زنده یاد فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 18  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

امروز : بهشت - زهرا (س)

 

توی غسالخونه ،تعداد جنازه ها رو میشمارم :

 ۵ تا . . . نه ،۱۰ تا . . . نه ،۱۵ تا . . . نه ،بیشتر !!!

خدای من . . .

صدای جوونکی منو بخودم میاره : همراهان مرحوم علی تورجی ! و . . . لا اله الا الله !

با شنیدن صدای لا اله الا الله ،

دختر نازنین علی آقا ،توان ایستادن روی پاهای ظریفش رو از دست میده و . . .

تکرار و تکرار و باز هم تکرار !

الله - اکبر به این همه غفلت ! الله - اکبر به این همه غفلت !

هنگام برگشتن ،

ن د ا ی حزن انگیزی منو به گوشه ای از این بهشت غم زده می کشونه !

با دیدن گلهای پرپر شده ی روی مزار دخترک ،به فکر فرو می رم !

ای خداااااا !

امروز باورم شد که ما آدما ،مرگ رو باور نداریم !

امروز باورم شد که ما آدما ،همچنان تا لحظه ی مرگ غافلیم !

خدایا ! به عزت و جلالت قسم ،لحظه ی مرگ منو بهترین لحظه ی زندگی ام قرار بده . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 18  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

فرزانه ی عزیز !

من ،مرگ را باور دارم !

من ،خفتن در جسم سرد خاک را باور دارم !

من ،سکوت تن خفته در دل خاک را باور دارم !

من ،آرامشی را ( زیباتر ) از مرگ نمی دانم !

« باور دارم بودنش را و امید دارم آمدنش را »

گرچه برای وصالش ...

باید منتظر ماند ، باید زمان زدود ،باید چراغ عشق افروخت و نخفته بیدار ماند !

 

لیک منتظرم . . .

 

 

پ . ن. : پاسخ به فرزانه کوثری عزیز برای نوشته ی " چرا از مرگ می ترسید ... " با استفاده از بیان زیبای خودش !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 12  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

درباره ی من . . .

 

نکته : یک پایان غمگین همانند یک غم بی پایان است !

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 22  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

درباره ی الی . . .

 

نکته : یک پایان غمگین بهتر از یک غم بی پایان است !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 16  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

« ژان ژاک روسو » معتقده که :

انسان ها آزاد و برابر به دنیا می آیند ،ولی می بینیم که در این دنیا ،در همه جا در زنجیر هستند و از رنج و ستم ،تبعیض و از جدائی ها ناله می کنند ،و این ناله گاهی به فریاد مبدل می شود !

 

سئوال : آیا واقعا انسان ها آزاد و برابر به دنیا میان ؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 16  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

پرنده ،روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

.

.

.

پرنده

فکر

نمی کرد

!!!

 

* زنده یاد فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 16  توسط آرش بابائی Arash Babaei  |