دخترک ،گل را به مرد داد و گفت : « این مال شماست ! »
مرد ،گل را به همسرش تقدیم کرد و گفت : « این مال شماست ! »
و ز - ن ٬گل را لای دفتر خاطراتش گذاشت . . .
آن شب
ز - ن ٬به عشق همسرش می اندیشید و مرد به دستهای یخ زده ی دخترک !!!
[ گزیده ای از نوشته ی نسیم صباغان با اندکی تغییر ]
انسان ها را باید نوشت ،بارها نوشت ،تکرار کرد و بخاطر سپرد .
انسان ها را نباید فراموش کرد .
انسان ها تکرار می شوند و فراموش می شوند و از یادها می روند . . .
به امید تکراری دوباره !
انسان ها را جور دیگر باید بخاطر سپرد .
انسان ها را جور دیگر باید نوشت . . .
مراسم جشن
هشتمین سالگرد تاسیس سایت پرشین بلاگ
( دانشگاه تهران )
بازم خرداد ماه در راهه و بوی جشن میاد ! اینبار هم افتخار دارم که به عنوان همکار افتخاری ی وبلاگ دبیرخونه ی جشن هشتم در خدمت دوستای عزیز وبلاگ نویس باشم . مدیر محترم سایت پرشین بلاگ سرکار خانوم پولادزاده محبت کردن و مسئولیت دعوت از وبلاگ نویسان رو بر عهده ی من گذاشتن که در همین جا ضمن دعوت از همه ی دوستای نازنینم در وبلاگ خودم ،امیدوارم همگی ی شما رو در روز جشن ببینم . دوستان عزیز می تونن از طریق ارسال اطلاعات لازم در قسمت نظرات خصوصی ی وبلاگ جشن اینجا برای حضور در این مراسم به یاد موندنی اعلام آمادگی کنن تا در اسرع وقت هماهنگی ی لازم با اونها بعمل بیاد .
منتظر دیدارتون هستم . . .
زمان : روز جمعه اول خرداد ماه ۱۳۸۸ از ساعت ۱۶ الی ۱۸
مکان : تهران - پل گیشا - دانشکده ی مدیریت دانشگاه تهران - تالار الغدیر
۳۳ = ۵۵ - ۸۸
کتونی ی سفید چینی با زیره ی سبز رنگ !
بازی های هفت سنگ و قلعه و خرپلیس !
دمپائی ی پلاستیکی و پیژامه های گل گلی !
نامه های عاشقانه روی کاغذ کاهی ی دفتر مشق !
موشک باران تهران !!!
و . . .
روزگاری که غم بود ولی کم بود !
حادثه را دوست دارم . . .
چون طلوع می کند بی آنکه غروبی در کار باشد !
مهم نیست که کجایم و چه می کنم ؟
مهم حادثه است که ناگاه اتفاق می افتد
و مرا با خودش می برد به اعماقش !
این تکرار نه بخشی ،که همه ی زندگی ام شده !
هر چند تلخ ولی باز هم زیباست . . .
ـ پیر زن هائی را می بینم که با جوراب رنگ پا و کفش مشکی ی طبی ،پای گاری ی گلدان های پامچال و بنفشه ،پا سست می کنند و پیر مرد های تنهائی را که از کنارشان می گذرند نمی بینند ! پیر مرد های تنهای خوش لباسی که سعی می کنند با عصا در برابر ماشین ها از خودشان محافظت کنند .
به راستی ،چیست راز این زندگی ؟!
شاید این خوب باشد : حرص زندگی را بزنی و برای بهار ،پامچال بخری و جوراب رنگ پای نو . . .
[ * گزیده ای از نوشته ی حبیبه جعفریان با اندکی تغییر و تلخیص ]