تبليغاتX
لبخنـــــــد ،نيشخنـــد ،زهر خند ،...؟؟؟
( انسان ها،مي آيند و رنج مي كشند و مي روند ... )
 

دخترک ،گل را به مرد داد و گفت : « این مال شماست ! »

مرد ،گل را به همسرش تقدیم کرد و گفت : « این مال شماست ! »

و  ز - ن ٬گل را لای دفتر خاطراتش گذاشت  . . .

آن شب

ز - ن ٬به عشق همسرش می اندیشید و مرد به دستهای یخ زده ی دخترک !!!

 

 

[ گزیده ای از نوشته ی نسیم صباغان با اندکی تغییر ]

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 18  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

انسان ها را باید نوشت ،بارها نوشت ،تکرار کرد و بخاطر سپرد .

انسان ها را نباید فراموش کرد .

انسان ها تکرار می شوند و فراموش می شوند و از یادها می روند . . .

به امید تکراری دوباره !

انسان ها را جور دیگر باید بخاطر سپرد .

انسان ها را جور دیگر باید نوشت . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 20  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

مراسم جشن

هشتمین سالگرد تاسیس سایت پرشین بلاگ

( دانشگاه تهران )

 

بازم خرداد ماه در راهه و بوی جشن میاد ! اینبار هم افتخار دارم که به عنوان همکار افتخاری ی وبلاگ دبیرخونه ی جشن هشتم در خدمت دوستای عزیز وبلاگ نویس باشم . مدیر محترم سایت پرشین بلاگ سرکار خانوم پولادزاده محبت کردن و مسئولیت دعوت از وبلاگ نویسان رو بر عهده ی من گذاشتن که در همین جا ضمن دعوت از همه ی دوستای نازنینم در وبلاگ خودم ،امیدوارم همگی ی شما رو در روز جشن ببینم . دوستان عزیز می تونن از طریق ارسال اطلاعات لازم در قسمت نظرات خصوصی ی وبلاگ جشن اینجا برای حضور در این مراسم به یاد موندنی اعلام آمادگی کنن تا در اسرع وقت هماهنگی ی لازم با اونها بعمل بیاد .

منتظر دیدارتون هستم . . .

 

زمان : روز جمعه اول خرداد ماه ۱۳۸۸ از ساعت ۱۶ الی ۱۸

مکان : تهران - پل گیشا - دانشکده ی مدیریت دانشگاه تهران - تالار الغدیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 18  توسط آرش بابائی Arash Babaei 

 

 

۳۳ = ۵۵۸۸

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 22  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

کتونی ی سفید چینی با زیره ی سبز رنگ !

بازی های هفت سنگ و قلعه و خرپلیس !

دمپائی ی پلاستیکی و پیژامه های  گل گلی !

نامه های عاشقانه روی کاغذ کاهی ی دفتر مشق !

موشک باران تهران !!!

و . . .

 

روزگاری که غم بود ولی کم بود !

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 8  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

حادثه را دوست دارم . . .

چون طلوع می کند بی آنکه غروبی در کار باشد !

مهم نیست که کجایم و چه می کنم ؟

مهم حادثه است که ناگاه اتفاق می افتد

و مرا با خودش می برد به اعماقش !

این تکرار نه بخشی ،که همه ی زندگی ام شده !

هر چند تلخ ولی باز هم زیباست . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/06ساعت 21  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

ـ پیر زن هائی را می بینم که با جوراب رنگ پا و کفش مشکی ی طبی ،پای گاری ی گلدان های پامچال و بنفشه ،پا سست می کنند و پیر مرد های تنهائی را که از کنارشان می گذرند نمی بینند ! پیر مرد های تنهای خوش لباسی که سعی می کنند با عصا در برابر ماشین ها از خودشان محافظت کنند .

به راستی ،چیست راز این زندگی ؟!

شاید این خوب باشد : حرص زندگی را بزنی و برای بهار ،پامچال بخری و جوراب رنگ پای نو . . .

 

[ * گزیده ای از نوشته ی حبیبه جعفریان با اندکی تغییر و تلخیص ]

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 19  توسط آرش بابائی Arash Babaei  |