تبليغاتX
لبخنــــــد - نيشخنـــد - زهرخنـد . . .
( انسانها، مي آيند و رنج مي كشند و مي روند )
 

من همانم که برای خندیدن ٬احتیاج به هیچ بهانه نداشت !

سبز بودم و ستبر ...

من همانم که کمی عمق دار تر شده و کمی غرور را در سینه اش جای داده !

آری ...

من همانم که قهقه اش شده :

لبخند ٬نیشخند ٬زهرخند ...؟؟؟

 

 

دوستای نازنین و مهربونم ٬سلام

متن زیبای بالا رو ٬دوست عزیزم ٬ بهنام آقائی بهم هدیه کرده . منم بد ندیدم که از اون به عنوان پست آخرم در این دوره از زندگیم ٬توی وبلاگم استفاده کنم

از اول دی ماه ٬به مدت ۲ ماه نخواهم بود  الان هم شدیدا درگیر تدارک مراسم جشن یلدای وبلاگستان هستم که به همت سایت پرشین بلاگ قراره که برگزار بشه ...

مسئولیت مدیریت وبلاگ دبیرخونه ی این جشن به من سپرده شده که همینجا ضمن دعوت از همه ی دوستانم برای شرکت در این برنامه ی به یاد موندنی ٬خواهش می کنم برای ثبت نام از اینجا استفاده کنید ...

امیدوارم که همه ی دوستای گلم رو در این جشن ببینم و خاطره ی شیرین این برنامه ٬دوری ی منو از شما ها ٬قابل تحمل تر کنه

 

به امید دیدار دوباره ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت 23  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

گفت :

 - او ملكه ي خونسردي است !

 - او را نه اشكي است و نه ترسي !

 - او را نه سالهاي تباه شده اي است و نه زمان هدر رفته اي !

 - بانوئي است كه منتظر مي ماند !

و ادامه داد ...

 - مردان ،در مكتب او جائي نداشته اند !!!

 

گفتم :

 - من پرواز را ترجيح مي دهم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 8  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

گفت : " آنجا چشمة ی خورشيدهاست

آسمان‌ها روشن از نور و صفاست

موج اقيانوس جوشان فضاست "

من گفتم : " بالاتر كجاست ؟ "

 

گفت : " بالاتر ،جهاني ديگر است

عالمي كز عالم خاكي جداست

پهن دشت آسمان بي‌انتهاست "

باز من گفتم : " بالاتر كجاست ؟ "

 

گفت : " بالاتر از آنجا راه نيست

زان كه آنجا بارگاه كبرياست

آخرين معراج ما عرش خداست !  "

باز من گفتم : " بالاتر كجاست ؟! "

 

لحظه‌اي  در ديدگانم خيره شد

گفت : " اين انديشه‌ها ٬بس نارساست ! "

گفتمش : ‌از چشم شاعر نگاه كن

تا نپنداري كه گفتاري خطاست ٬

دورتر از چشمة ی خورشيدها  

برتر از اين عالم بي‌انتها  

باز هم بالاتر از عرش خدا  

   عرصة ی پرواز مرغ فكر ماست  !!!

 

* پ . ن . : جاودان باد تفکر فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 17  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

من به او خنديدم

او خودش آبي بود

او خودش مي خنديد

آن زماني كه به يك شاخه ي سيب

آسمان مي رقصيد و آسمان مي باريد

 

دخترك بر لب رود ،سيب را مي بوييد

و در آن ،چرخش موزون هوا ،باد را مي فهميد

آسمان مي رقصيد و آسمان مي باريد

 

عابران از پس هم ،ياس ها در كف باد

روي ديوار زمان ،چشم ها رفته به خواب

دخترك رقص كنان ،سيب را زمزمه كرد

 

... سيب افتاد به آب !!!

 

 

* سراينده ي اين ترانه ي زيبا رو نمي شناسم !

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 8  توسط آرش بابائی Arash Babaei  |