آسمان
خودش را با ستاره تعريف مي كند
جنگل
خودش را با درخت
دريا
خودش را با موج
و مرد
خودش را با ز - ن تعريف مي كند !
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/05/30ساعت 15  توسط آرش بابائی Arash Babaei
|
اختيار ز - ن - ا - ن*
چنان لغت گنگ و مبهمي است كه تصور نمي كنم در هيچ زباني به جز انگليسي وجود داشته باشد !!!
* قابل ذكر است كه دو حرف اول اين كلمه در زبان شيرين پارسي به ف ي ل ت ر ي ن گ حساسيت شديدي دارد !!!
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/05/28ساعت 17  توسط آرش بابائی Arash Babaei
|
در شبي تابستاني ،هنگام رفتن به اسكله
به دو دختر جوان بر خوردم ...
اولي كه موي بور داشت ،نامش آزادي بود !
و ديگري كه موهاي مشكي داشت ،جسارت !
ما حرف زديم ،از غم و فقدان خدا ...
و آنها اين داستان را برايم گفتند :
اينجا در اطرافمان هيچ ستاره اي نيست
اينجا همه ما مسموم گشته ايم
و معصوم ...
+
نوشته شده در شنبه
1387/05/26ساعت 0  توسط آرش بابائی Arash Babaei
|
گفتني ها كم نيست ،من و تو كم گفتيم
ديدني ها كم نيست ،من و تو كم ديديم
چيدني ها كم نيست ،من و تو كم چيديم
خواندني ها كم نيست ،من و تو كم خوانديم
من و تو وا مانديم ؛وقت بيداري ي فرياد ،چه سنگين خفتيم !
من و تو حق داريم ،در شب اين جنبش ،نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم ، كه به اندازه ما هم كه شده ،با هم باشيم
گفتني ها كم نيست ...
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/24ساعت 9  توسط آرش بابائی Arash Babaei
|
سالها پيش ،مردانگي ،فرصتي براي عمل بود
اما امروزه ،معضلي است كه بايستي مرتفع شود !!؟
+
نوشته شده در جمعه
1387/05/18ساعت 11  توسط آرش بابائی Arash Babaei
|
سيل خون در خيابانها به راه افتاده
در خيابانها ،رودي از غم جاريست
تا پائين شهر ،جوي قرمز رنگي جريان دارد
زنان ،رودي از اشك به راه انداخته اند
به سپيده دم فكر كن ...
كه با اولين بارقه بهشت ،به سمت دريا مي دويم
و روي ساحل آزادي مي ايستيم
در انتظار خورشيد ...
اكنون ،زمان زندگي در زير اين خورشيد در هم شكسته است !
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/05/15ساعت 0  توسط آرش بابائی Arash Babaei
|
گفتم : تعريف تو از حقيقت چيه ؟
گفت : حقيقت ،چيزيه كه بايد مي بود !
گفتم : پس واقعيت رو چي تعريف مي كني ؟
گفت : واقعيت ،اون چيزه كه هست !
گفتم : يه حسي بهم ميگه ،در زندگي بايستي واقع بين بود تا حقيقت گرا ...
گفت : تلخيه زندگي هم ،همينجاس !!!
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/10ساعت 10  توسط آرش بابائی Arash Babaei
|
از آن دم كه متولد مي شوي ،وادارت مي كنند كه خود را خوار شماري !
در خانه ،آزارت مي رسانند و در مدرسه ،كتكت مي زنند !
از تو بيزار مي گردند ،اگر زيرك باشي ...
و حقير مي شمارند احمق را !!!
تا آن دم كه يك ديوانه ي مزخرفي ،مي تواني از قوانينشان تبعيت كني
وقتي سالهاي دراز شكنجه ات كردند و ترساندند ...
انتظار دارند كه راهي برگزيني !؟
و آنگاه كه از وظيفه ات قصور مي كني ،ترس بر تو چيره مي گردد !
انديشه ات را با مذهب ،س - ك - س و تلويزيون محدود مي سازند !
و تو ...
خود را رها و بي ريشه مي پنداري ...
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/05/08ساعت 11  توسط آرش بابائی Arash Babaei
|
- گفت : شنيدي كه مي گن ،رفيقت مرتكب جرم اصلي شده بود ؟
- گفتم : منظورت چيه ؟!
- گفت : مي گن جرميه كه حاويه تموم جرم هاي ديگه اس !
- گفتم : من كه گيج شدم !؟ لطفا بيشتر توضيح بده !
- گفت : مي گن ،حتي اگه ،قلم هم روي كاغذ نبرده بود ،بازم مرتكب اون جرم شده بود !
- گفتم : آخه اين چه جرميه ،مومن ؟؟!
- گفت : جرم انديشه !!!
+
نوشته شده در جمعه
1387/05/04ساعت 10  توسط آرش بابائی Arash Babaei
|