یـــــاهـــو مِیـــــل . . . پَــــــر !
یـــاهــو مِسِــنجِــر . . . پَـــــر !
مــــــــــــیبــــــــو . . . پَـــــــر!
جـــی مِــــــــــــیل . . . پَـــــــر!
فِـــــیس بـــــــوک . . . پَـــــــر!
.
.
.
حق من، حق تو، حق ما . . . ؟
پ. ن. : صدای خدا را نمی شنوم ![]()
ای ستــــــاره، ای ستاره ی غریب !
ما اگــــــر زخاطر خـــــــدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رســــــد ؟
ما صــــــدای گریه ی مان به آسمـــــــان رسید
از خـــــــدا چــــــــرا صدا نمی رسد ؟!
* سروده ی فریدون مشیری
سه ماه پیش که کارخونه خصوصی شد، هیئت مدیره گفت که بیست درصد از کارگرها اضافی ان و باید اخراج شَن. بعد از اخراج از کارخونه، طلاهای فرشته و تلویزیون رو فروختم و با کلی قرض، یه وانت قراضه خریدم. بد نبود، باهاش می پِلِکیدم و بخور و نمیری از توش در می اومد. دو هفته قبل که فرشته رو برده بودم دندون پزشکی، از جلوی کلینیک دزدیدن ش ! بیچاره فرشته دندون دردش رو فراموش کرد و زد زیر گریه. رفتیم آگاهی؛ اون جا تشکیل پرونده دادیم. پرونده رو لای صدهزار پرونده ی دیگه گذاشتن و گفتن وانت رو که پیدا کردن خبرمون می کنن. چند روز بعد، از آگاهی تلفن زدن و گفتن ماشین رو توی بیابونای جنوب تهران پیدا کرده ن. وقتی با فرشته رفتیم اون جا، ماشین رو نشناختم ! از وانت فقط اتاقک ش باقی مونده بود که اون رو روی چهار تا سنگ گذاشته بودن. زن و مرد مریضی با چند تا بچه ی قد و نیم قد توش زندگی می کردن ! فرشته گفت: « می خوای این بیچاره ها رو از خونه شون بندازی بیرون ؟» گفتم: « خونه چیه فرشته؟! این ماشین منه. » فرشته – خنده ی تلخی کرد – و گفت: « پس روشن کن بریم ! » فرشته، از توی کیف ش چند تا شکلات و کمی پول در آورد و گذاشت توی دست بچه ها و . . .
* به قلم توانای مصطفی مستور با تلخیص و اندکی تغییر
پ. ن. ۱ : چه بسیارند فرشته های سرزمین من !!!
پ. ن. ۲ : فرشته ها نیز خدائی دارند . .
هوس تنهائی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید: « دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم. » و من با صدایش در خودم غرق شوم و بُغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم: « بَس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم، بگو برو گُم شو! » و او با بُغض بگوید: « دوستت ندارم. از تو متنفرم، برو گُم شو! » و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کِیف کنم تا کِرِخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سَرَک بکِشد و آهسته بگوید: « هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم، دوستت دارم. » و من دوباره سنگین بشوم و کِیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماسش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید: « چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم. بس که عاشقت هستم، می گویم از تو متنفرم تا بخندی. » و بعد بپرسد: « حالا راضی شدی؟ سبُک شدی؟ » و من بگویم: نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت، عشق ات، نفرت ات، دوری ات، نزدیکی ات، وصال ات، فراق ات، صدایت، سکوت ات، یادت، فراموشی ات، مِهرت، کینه ات، خواندن ات، نخواندن ات، و اصلاً بودن ات و نبودن ات سنگین است، سنگین است، سنگین است. بگویم: « اتفاقِ تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است، دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کُنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند.. »
* به قلم توانای مصطفی مستور
يكــــــي بود، يكــــــي نبود
غير از خدا، همه چي بــود !